خرید بک لینک
همیشه درس خواندن را دوست داشته. به همین خاطر با سه تا بچه که من، کوچک ترینشان، هنوز مدرسه نمی رفتم، می رفت دانشگاه. توی همان وضعیت شاگرد اول می شد. صبح ها پیش از رفتن برایمان نامه می نوشت. حالا بعد از سال ها درس دادن به بچه ها، بعد از این که خوب می داند توی ذهن و روان هر کدام‏شان چه می گذرد، وقتی هزارتوی احساسات انسانی را بارها و بارها در قلب کودکان دبستانی جستجو کرده و آن همه چیزهای تازه از آنان کشف کرده، مشاور مدرسه شده است. عشق به یادگیری هنوز توی وجودش موج می زند، روانشناسی یاد می گیرد و از اینکه تجربه اش را به علم روز می آمیزد لذت می برد. مامان، بیش از آن که به تجربه و دانشش متکی باشد، به استعدادش در درکِ آدم ها متکی است. به همین خاطر است که بچه های کلاسش تغییر می کنند. شاگردهای تنبلی که توی کلاس او به طرز شگفت انگیزی خودانگیخته می شوند، باهوش هایی که فهمیده می شوند، درونگراهایی که دیده می شوند و اهمیت می یابند، تنهایانی که به جمع می پیوندند، خانواده هایی که دست از سر کودکانشان بر می دارند، آن هایی که از توهم نجات می یابند و واقعیت را آرام و بی هیاهو می پذیرند، مامان را به انس

برچسب: نویسنده: مهدی نیکنام تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 22:03

چیزی هست که باید با خودم روشن کنم. چیزی شبیه به این که دیگر همه چیز تغییر کرده. زندگی رنگ عوض کرده و مغز مرا دچار شدیدترین نوسانات ادراکی کرده. پس از اعمال همه تغییرات، به نقطه ای رسیده ام که پیش از این درباره اش بارها تردید کرده بودم. آن نقطه نیز متوجه دیگران شدن است. درگیری با زندگیِ دیگران، جدایی از فردیتِ لجام گسیخته. می خواهم زبان بگشایم و حرف بزنم، می خواهم دست و پا در آورم و راه بروم، کاری کنم. هرچه که باشد، کم یا زیاد، خیلی تاثیرگذار یا کم اثر. مشخص است که نشستن و بر طبل ادبیات کوبیدن دیگر راضی کننده نیست. دیگر هیچ چیز راضی کننده نیست اگر اثری عینی نداشته باشد. زندگی پوچ و بیهوده است اگر قدرت را به چالش نکشد.

برچسب: نویسنده: مهدی نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 9:13

صفحه بندی